|
روزاي بـــــ♥ــــــارونے
دلم یک کوچه می خواهد بی بنبست! و یک دوست که باهم کمی راه برویم... همین..!!
خيلي حوصله نوشتن ندارم... فقط تا همين حد بگم كه مسافرت اصلا خوش نگذشت... پس بهتره چيزي دربارش ننويسم..كه چيزي ازش ثبت نشه...كه يادم نمونه... گفتم يه چيزه بامزه براتون بزارم... پس اين عكسو گذاشتم...اينو دوستم برام نوشته.... حتما روي لباي شمام اون لبخندي كه وقتي من اين عكسو نگا ميكنمو رو لبام ميشينه، ميشينه. دوستون دارم...همتونو...هركي كه ميخونتم... فعلا برم...
خاص.نوشت: شاید میان این همه نامردی، باید شیطان یکشنبه 3 اردیبهشت1391 | 19:9 | مـــ ــن!!! |
دو شب پيش دلم ميخواست خون گريه كنم.. دلم ميخواست چشمامو ببندمو صداي هق هق گريه هام همه ي اتاقو برداره يه بغضي تو گلوم بود كه داشت خفم ميكرد. اشكام يكي يكي از چشمام مي اومدن بيرون ولي اين اشكا جواب نميداد به چشمام بغض يه فشاري مي آورد كه چشمام شده بود كاسه خون زيره چشمام كبود شده بود وقتي خودمو تو آينه نگا ميكردم همه وجودمو وحشت بر ميداشت... ولي نميدونم چرا نشسته بودم يه گوشه و آروم داشتم توي سكوت اشك ميريختم يه دو سه دفعه رفتم دستو صورتمو شستم تا بلاخره حالم كمي اومد سره جاش... حس ميكنم خيلي داغون شدم....از خونواده...مدرسه...دوست...كسي كه يه زماني عاشقش بودم...همه...ولي نمي دونم چرا به زحمت بغضمو قورت دادمو اشكامو پاك كردم...يه دفعه ياده اون آهنگ فريدون افتادم كه ميگه:طاقت بيا، طاقت بيار...تو اين روزاي انتظار...طاقت بيارو قلبتو به دسته تهيي نده... من به قلبم قول دادم كه مراقبش باشم، قول دادم نزارم بيشتر غصه بخوره. اونشب با هر اشكي كه از چشمام مي اومد داغون تر مي شدم حس ميكردم درو ديواره اتاقم داره ميريزه رو سرم، واسه همسن با هر زحتمي بود ده دقيقه اي تمومش كردم. بعد صدام كردن براي شام رفتم سره ميزه شام داشتيم غذا ميخورديم كه غذا پريد گلوم هي سرفه كردمح هي سرفه كردم ، بابام رفت يه ليوان نوشابه برام آورد گفت بخور...بعد آروم زد زيره پهلوم كه حالم اومد سره جاش...مامانم ازون طرف گفت انگار جنگو دعواهاتون خوابيده...بابا گفت جونمه!! جونم به جونش بنده!! نا سلامتي تَـتَــغاريمه... نمي دونيد انگار خشكم زده بود! ته دلم يه عشقي كردم كه خدا ميدونه. واسه چند ثانيه همه ي غمامو فراموش كردم.چي ميشد آدما هميشه با هم مهربون بودن...كاش انقده بد نبودم...همه رو اذيت نميكردم. از مامانم،دوستم...اون...حتما اذيتشون ميكنم كه ازم رو برميگردونن. انگار قهر قهرو بودن من رو اطرافيانم اثر گذاشته، ديگه با هيچكي قهر نميكنم. به هيچ وجه! اصلا! انگار دلشون براي وقتايي كه من قهر ميكردم تنگ ميشه و وضيفه منو اونا ادآ ميكنن. خيلي حساسو دل نازك شدم. نميدونم! بودم. بدتر شدم. از درون دارم متلاشي ميشم. قبلا وقتي قلبم تركم كه بر ميداشت همه ي دنيا با خبر ميشدم ولي حالا اكه همه ي دنيامم زيرو رو شه نميزارم خم به ابروم بياد...! نميزارم حتي ذره اي كسي جس كنه ناراحتم. اين وبلاگم همه ميشناسن نميتونم راحت توش بنويسم. بايد برم يجايي كه هيچكي نشناستم. ولي فعلا دلم نمياد! اينجا برام حكم يه خلوتگاهو داره يه جاي دنج! يه خونه يه اتاق! جايي كه تو غمام تو غصه هام...گـَه گُداري ام تو شاديام...شريكه هميشگيم بوده! فقط چشاي نامحرم زيادي بهش دوخته شده! ديگه نميخوام برگرده... با يه شب بودنش، تازه فهميدم كسي كه عاشقش بودم خيلي وقته كه مرده، تموم شده، به آخر رسيده...خدايا غمشو كجاي دلم بزارم...چه بلايي سره اون دله مهربونش اومده...چش شده خدا؟ ميخوام براش خون گريه كنم!اوني كه من واسه خودم ازش بتي ساخته بودم هيچي ازش باقي نمونده...لعنت به هر چي، هر كي كه اينجوريش كرد! لعنت به من كه به خاطر چيزاي الكي ازش گذشتم...بارون،بارون، بارون! چي داري به روزم مياري! چرا همش ميباري؟! روح پاكشو يادم ميندازي... راست گفتي...حرفمو پس ميگيرم! تو خيلي پست شدي! بيشتر ازوني كه گفتم پست شدي!كثيف شدي! دلو روحت بوي گند ميده...ديگه هيچ رابطه اي بين تو و بارون وجود نداره... +خيلي خاص نوشت: به قوله دوستم اوني كه اول ميگه دوست دارم هميشه بازندس... *اگه از دسته آدم ها همش تيشه به ريشم بود نميمردم واسه اينكه يكي مثل تو پيشم بود شكنجه ديدم از دوريت كه گريه اعترافم شد همين دنبال تو گشتن يجورايي طوافم شد...
ديروز فرزانه تو چشمام خيلي جدي نگاه كردو گفت خاك تو سرش چجوري تونست دختره خوشگلي مثل تورو ول كنه (اصن انتظار شنيدن همچين چيزيو نداشتم) خندم گرفت...گفتم نه بابا اينجورام نيست تو قيافه كه به اون نميرسم، اونم گفت خيلي ام دلش بخواد(تو دلم گفتم دلش نميخواد!)...با حرفش واسه چند ثانيه بازم ناراحتيامو فراموش كردم، تو چشماي فرزانه نگاه كه ميكنم انگار دلم ضعف ميره...خيلي دوسش دارم. تو چهرش يه صداقتو معصوميتي هست، تو صداشم! تو چهرش هيچ اثري از دروغو دو رنگيو موزي گري نيست! واسه همينم خيلي دوسش دارم. مثل بچه ها ميمونه! بعد تو دلم گفتم خاك تو سر بهنام(عشق فرزانه) كه تونست از تو بگذره..!! **ديگه بارون كه ميباره يادتو برام همراش نداره...فقط هواي اتاقمو كه از خاطراتت كثيف شده ميشوره و ميزاره راحت تر نفس بكشم...ببار بارون، ببار ، ببار كه ميخوام نفس بكشم... +پينوشت: فردا ميرم شمال...دعا كنين خوش بگذره... سه شنبه 29 فروردین1391 | 17:58 | مـــ ــن!!! |
نميدونم چرا ولي قلبم بدجوري ميسوزه...نفس كم آوردم انگار...دلم حالش بده...كاش هيچوقت بش اس نميدادم. با هر كلمه اي كه ميگه انگار روي آتيش قلبم آب ميريزه،بعدشم كه دوباره ميره و دور ميشه آتيش دلم هزار برابر بدتر از قبل ميشه...چرا بايد دوباره درد جون دادن احساسمو بكشم. ديگه نميتونم دوباره درد جون دادن احساسمو بكشم. ديگه نمي تونم رفتنشو تحمل كنم ديگه تحمل اون دردو ندارم. نميدونم اين داستانو شنيدين يا نه ولي يه روز حضرت مسيح از مادرش(حضرت مريم) كه مرده بوده ميپرسه چه آرزويي داري؟؟ آرزو داشتم وقتي تو دنيا بودم روزاي گرمو طولانيه تابستون روزه ميگرفتمو شبو روز فقط خدارو عبادت ميكردم...حضرت عيسي به مادرش ميگه ميخواي از خدا بخوام كه بت حيات دوباره ببخشه كه كاري كه ميخوايو تو دنيا انجام بدي... مريم جواب ميده:نه!!!!! چون به قدري لظه ي جون دادن سخته كه نميتونم دوباره تحملش كنم....حكايت برگشتن توام مثل زندگيه دوباره بخشيدن به يه مردس زندگي كردن حرچقدم شيرين باشه به تحمل دوباره ي جون دادنش نمي ارزه هرچقدم كه بودن بات شيرين باشه تحمل رفتن دوبارت برام سخته...ويلا منكه شبو روزم با خيال تو ميگذره. ولي خوب ميدونم كه بازم ميري اگه برگردي دوباره...من ضعيف تر ازونم كه بتونم تحملش كنم... ميدونم اولين كسيه كه واقعا عاشقشم خودشم خوب ميدونه 1000بارم كه برم بازم برميگردم تا ببينم حالش چطوره..كجاست ...در چه حاله....خودشم خوب ميدونه...شايد برا همينه كه نقدر اذيتم ميكنه... استرس كنكور داره خفم ميكنه....هر شب از دست خواباي بد خلاصي ندارم...داره ديوونم ميكنه انگار... اين دو روزه خيلي خوب بود...دليل خوب بودنشو درك نميكنم...بهم با نبودش يه دردو غمي داده كه حس ميكنم هيچوقت نميتونم ازش خلاصي داشته باشم.... خيلي روشنه كه دارم براي كي مينويسم...پس كسي نوشته هامو به خودش نگيره...نوشته هام يه مخاطب بيشتر نداره. روزام از دوريه اونه كه بارونيه...اونه كه بارونو برام قشنگ كرد....هواي باروني رو دوس دارم چون از بين همه ي چيزايي كه گفت ازش پاك كنم تنها چيزيه كه برام مونده...چون هم عاشق بارونم هم عاشق اون پس حتما يه ربطي به هم دارن... مثل بارونه...ميدونم تو دلش هيچي نيست...ميدونم چقدر پاكه...فقط مغروره...ميدونم نه بدجنسه نه بده كسيرو ميخواد نه دلش ميخواد دل كسيو بشكونه...فقط منو ن.م.ي.خ.و.ا.د ... اينكه بدي نيست،حقشه.خدايا مراقبش باش...بيشتر از هر چيزي مراقب دلش باش كه مبادا كسي دلشو بشكونه...يه كاري كن كه ديگه برنگرده مث قديما كه وقتي ميرفت پشته سرشم نيگا نميكرد...بره و ديگه... +تنها دليل زندگي بايه غمي دوست دارم....داغه دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم... هفته ديگه دو روز ميرم ماسوله و انزلي،به همه گفتم. ديگه از شما چه پنهون اينجا ام بگم ديگه. هنوز اون چند ساعت گريه اي كه تو پست فبلي گفتم بايد ميكردم تا سبكم كنه رو نكردم هنوزم احساس ميكنم قلبم سنگينه...دلم گريه ميخواد...يه جايي مث گوشه ي اتقم...روي تختم...در حالي كه پتومو مچاله كرده بغل گرفتم... تورو خدا برا كنكورم دعام كنين.ناراحتي نميزاره هيچكدوم از درسارو بفهمم.خدايا خودت كمكم كن...توكه خوب ميدوني "هيچكيو" جز خودت ندرم. ديشب شب واقعا عجيبي بود. حيف نميشه اينجا نوشت چرا...ويلا حتما ميگفتم...چون واقعا عجيب بود... خدايا ممنون كه بهم راه نوشتنو نشون دادي .چون هيچي تا اين حد سبكو راحتم نميكنه...انگار همه ي ناراحتيامو ميريزم بيرون.حس اينكه اوني عاشقشم شايد بيادو منو بخونه تو اين ناآرومياو تنهايياو دلتنگيا يه آرامشي بم ميده كه خدا ميدونه ممنون كه با نبودنت بهم ميفهموني تا چه اندازه ميتونم دوست داشته باشم... توي اين لحظه هاي سخت توي اين روزاي باروني احساس اينكه توام داري روي اين كره ي خاكي نفس ميكشي بهم اميد زندگي كردن ميده...باد از دلم خبر دارد جون هر روز عطر نفس هايش را برايم مي آورد تصادفي كه نميشود عاشق تر شد... ميدونم دارم چرتو پرت ميگم ولي اينا ديگه زندگيه منه...تو فكرشو نكن. +عصر دروغ...عصري كه شرمو حق حسابش جداست، و عشق....سوتفاهمي است كه با «متاسفم...» گفتني فراموش ميشود... از گذشته ها متنفرم جديدنا ياد گرفتم چجوري كمتر بش فكر كنم...قبلنا شبو روزم با فكر كردن به گذشته ها ميگذشت ولي ديگه مث اون مسواكي كه هرشب بايد قبل خواب بزني مياد تو ذهنمو يه شستو شويي ميده و خوابم مبكنه.روزاشم انقدر كاراي مختلف انجام ميدمو خودمو سرگرم ميكنم كه يادم نيوفته. از مدرسه واقعا خسته شدم....خدايا كمكم كن كه ديگه جدي تمومش كنم.
من آرزومه كه كسي كه عاشقشمو ببوسم....اه....ولش كنين. ديگه برم كلاس دارم.
خیلی زود گذشت... پنجشنبه 24 فروردین1391 | 17:39 | مـــ ــن!!! |
ديروز بش اس دادم: "اميدم نده! بگذار اين نااميدي راه خود را برود! من كه مي دانم حقيقت چيست...دلداريت پايمالم ميكند... "سحر" " بدون انتظار هيچ جوابي اين اس رو دادم بش. حتي گاهي فكر ميكنم شايد وقتي براش اس ميفرستادم نخونده ازش رد ميشد. پس همين كه اس امو ميخوند برام كافي بود.... ولي ديروز تو جواب اس ام فرستاد : خوبي؟ ... شوكه شده بودم، بدنم يخ بسته بود. برا چند ثانيه خشكم زده بود. بش گفتم خوبم!! تو خوبي؟! گفت منم خوبم عزيزم!! تو خوبي؟! چهار پنج تا اس داديم بعد گفتم: ديگه چي بگم: فرصت كمه... بعدش معلوم نيست كي دوباره باشي... گفت:ديوونه، عزيزم من ميرم كلاس شب ميحرفيم. منم گفتم: اكي. اگه خواستي اس بده من تا 12 شب روشنم.باي... ديگه رفت كه رفت....تا 12 روشن بودم. هيچ انتظاري نداشتم كه اس بده. ميدونستمم كه اس نميده. ديگه خيلي وقته كه ياد گرفتم منتظر كسي نباشم. ديروز بچه ها گفتن بريم قهوه خونه قليون، من به خاطر يكي از دوستام گفتم ميام.(آخه من خوشم نمياد برم قهوه خونه دست خودم نيست) ديشب دوستم اس داد گفت هماهنگ كن بريم...هي به بچه ها اس دادم خودمو كشتم تا جواب بدن ولي هيچكي جواب نداد، به دوستم گفتم فكر نكنم بيان ولي من هرجا بخواي حاظرم بات بيام. اونم گفت پس بيخيال من با بي افم ميرم...( ما ام كه كشك...) گفتم بيخيال، ديگه نميرم... اونم گفت منكه نميتونم الاف شماها شم... منم گفتم واقعا ممنون... (نميدونم چرا ولي دلم يه كوچولو از حرفش شكست...) ميبيني؟ سحر ديگه خيلي وقته از كسي انتظار نداره.... ديگه وقتي برا كسي كه دوستمه انقدر ارزش دارم...ديگه از تو چه انتظاريه. هميشه وقتي به قسمتاي سخت زندگيت ميرسي منتظر يكي هستي كه بياد كمكت كنه...يه آدم بزرگ، يكي كه راه درستو نشونت بده... بعد يه دفعه به خودت ميايو ميبيني اون آدم بزرگه خودتي،انگار كه از خواب پريده باشي، يه دفعه... ميبيني ديگه بايد خودت بايد از پس خودت بر بياي، خودت بايد جور خودتو بكشي. راستش منم سالها منتظر يه آدم بزرگ بودم يكي كه منو ازين غم نجات بده و بيشتر از هركسي منتظر "آبجي" بودم كه تو غمام شريكم باشه كه كمكم كنه. ولي اون هميشه سرش شلوغ بود...كه بلاخره يه روز رسيد كه من به خودم اومدمو ديدم شدم اون آدم بزرگه ي قصه... كسي كه ديگه بايد خودش از پس غصه هاش بر بياد... آره ديگه منتظر هيچكي نيستم . خيالت تخت. اون سحري كه وقتي از غماش ميگفت قشنگ با حرفات ميزدي تو دهنش ديگه چالش كردم... اين سحر جديده همه چيو ميريزه تو خودش. ديگه از كي بگم؟؟ ولش كن... بخوام بگم خيلي ميشه...حوصلتون نميكشه بخونيد...يا داداش... يا اون از داداش كه عذابم ميده با حرفاشو كاراش... اون روز بم ميگه فكر ميكني نميدونم چه غلطي ميكني... خودم كه نميدونم... خيلي اصرار كردم بگه ولي نگفت... تا چند روز وحشتناك استرس داشتم يا اون از ساره كه قرار بود ديروز باهم حرف بزنيم...ولي از ترس اسنكه من بش بزنگم حتي جواب اس امم نداد... بيخيال...حس ميكنم دلم از همه ي دنيا شكسته...يا شايدم من انتظارم از آدما خيلي زياده...(همه ي تلاشم اينه كه از هيچكي انتظار نداشته باشم).... يه چند ساعت گريه آرومم ميكنه... ديگه برم.... يه دفعه ياده حرف "پدر ژپتو" افتادم كه ميگفت: پينوكيو "چوبي" بمان آدم ها "سنگي" اند... دنيايشان "قشنگ نيست"... +غصه نخور دل ساده ی من خاص.نوشت: " «مدتی بود کثیف شده بودی... چهارشنبه 23 فروردین1391 | 17:37 | مـــ ــن!!! |
گاهی دلم تنگ تو میشود ! به تمام دلایلی که تو نیستی ! به اجبار میگیرم ... چه اجـــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــبار تلــ ــــــــخی !
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن: شهریوری ها ، آذری ها ،آبانی ها چـون به درد دلت گوش میدن ... سه نفر رو هرگز نرنجون: اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها چـون صادقن ... از سه نفر هرگز متنفر نباش: فروردینی ها، مهریها، اسفندی ها چـون بهتـرینن ... متولد چه ماهی هستید . ؟؟؟؟ *جالبه....نه؟؟؟؟؟ +پينوشت: کاش دنیا یک بار هم که شده بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد این برد های تکراری برایش....؟! +درد نوشت: یک وقتایی هست که
دوشنبه 14 فروردین1391 | 17:58 | مـــ ــن!!! |
اون لحظه ای که میگفتی صدتا بهتر از تو پیدا کردم.... یاد اون روزایی افتادم که به صدتا بهتر از تو گفتم: من "بهترین"و دارم.... ![]() می گویند باد آورده را باد میبرد اما توکه با پای خودت آمده بودی.... + می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم ....
چهارشنبه 24 اسفند1390 | 23:8 | مـــ ــن!!! |
محکم تر از آنم که براي آنچه را که اسمش را برايت بــه زميـــن بکوبــم ؛ احـساس من قيمتي داشت که تو براي پرداخت آن
خراب شود شهر خفتهی" بخت من " *** + سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني ،شايد امشب سوزش اين اشك ها را كم كني ،آه باران من سرا پاي وجودم آتش است ،پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني.... یکشنبه 21 اسفند1390 | 21:13 | مـــ ــن!!! |
باران...باران..باران
اتاق تاریک است اما این حس رخوت انگیز عصر را دوست دارم..چشمم به چتر کنار اتاق میخوردکه سبز است اما نه به سبزی چشمانت..نگاهم را دزدانه به بیرون میاندازم چقدر امروز روز عجیبی است روزی که متعلق من است و تا پایانش چند ساعتی بیش نمانده... نگاه میکنم به هوای گرفته و نم دارش به اسمان کبود و تبدارش و فکر به اینکه باران همیشه دوست داشتم و چه غم الود است هوای بی تو ..هوای من چقدر جمعه هادلگیر است ودلگیرتر از اینکه ٬اسمان گریان شود از التماس نیامدنش زیر باران میروم اما بدون چتر..سهم من از روزهای بارانی بی تو همین قدم زدن های ارام من بی چتر و بی یار است و باز خداست٬ که مرا کفایت میکند. باران میاید و و در چشم های رنگیم تنها اسمان و تصویر خیس خورده تو درخیالم... تو میخندی و من یادم میرود بهانه های نبودن تورا که باران٬ التیام انها نبود و من دوباره بی اختیار به بهانه لبخنده ات دنیایم! شکوفه میکند و میخندد و لبخند را هدیه میکنم به جشمانت که ندیده ام٬تو میخندی و من باز یادم میرود نا مهربانی ناخاسته ات را و من یادم میرود انگاری تو همان کسی که دم از بانو میزنی ...عاشقی که عاشق خدا و همین روزهای بارانی هستی که این روزهاخودت را پناه میدهی به بانو٬ من دوباره فراموشم میشود.٬باز انگاری..تو میخندی و من باز یادم میرود بگویم باران ... همین حس خدایی٬ درست چند سال پیش٬ جمعه روزی بارید و من به دنیا امدم و یک مرا عمر مدیون مادرم کرد من باز میگویم ب توکه٬ کم میشود واقعیت تکرار شود...هدیه تولد من٬ لبخند های این روزها توست اوی من... گرچه محرومم..و من میگویم به تو٬هر جا بارانی بود ٬شعر تولد من خوانده میشودو یاد من باش و هر جا احساس کردی کوله بار غم و خستگی بر دوشت سنگینی میکند یاد من بیفت که نگران تر از همه هستم...که یکی هست بفهمد حالت را حتی هر جا خسته ای از حرفهایی که چن سال پیش نمیشنیدی و قلبت راازرده٬ من دعای باران میخوانم تا دوباره هوای باران بگیری یادت برود تهمت ها و خستگی ها را٬ من به یادت هستم و مومنم صدای باران گوش کن اهنگ تولد فریده ... راستی تو بیایی دوتایی زیر همان چتر سبزمعروف میدویم ٬ تو میخندی و من جبران میکنم قدم های نزده کو چه پس کوچه نرفته را راستی یادم نبود تو هم بدون چتر زیر باران میروی! تولدم مبارک...مادرم امروز تولد پاره تن توست که وجودش به تو وابسته است «این مطلبو از وبلاگه http://www.doodle.blogfa.com/ برداشتم...»
71/12/19 بدنیا اومدم حالا 90/12/19 اصن مگه مهمه... + آرزو کردی رها گردد دلم از عشق تو ؟!
جمعه 19 اسفند1390 | 19:34 | مـــ ــن!!! |
و نيستي و من هر چه صدايت مي کنم جوابي براي صداي خودم پيدا نمي کنم حالا که به تو نياز دارم نيستي و وقتي مي آيي که من نيستم و اين بار تو هستي که به دنبال جوابي براي صداي خودت هستي دلم به وسعت چشم هاي عاشقت تنگ است ولي خطوط فاصله چقدر پررنگ است تمام غصه من بي کسي و تنهايي ست ولي اميد رسيدن چقدر کمرنگ است دگر نخواهم ديد آن چشم هاي زيبا را دلم براي نگاهت چقدر دلتنگ است... +اگر بيـــايی اين خـــون دل خــوردنـــها را تـــلافی نميـــکنم آنقـــــدر عاشــــقت ميکنـــــم که ديــگر نتــــوانـــی هــــرگــز بــــروی.... &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& دل نوشته:روز تولدمه....نميدونم مباركه يا نه...ولي حالم بهتر از ساله قبله...حس ميكنم هيچكي منو يادش نيست...انگار همه ي دوستام فراموشم كردن...دلم گرفته...خيلي گرفته... چه فایده داره وقتی ، تو گل برام نیاری عجب شبیه امشب ، داره میسوزه چشمام دورم شلوغه اما ، انگاری خیلی تنهام واسه چی زنده باشم ، جشن چیو بگیرم من امشبو نمیخوام ، دلم میخواد بمیرم تولدم مبارک نیست، دلم گرفته غمگینم هوای خونه دلگیره ، تورو اینجا نمیبینم تولدم مبارک نیست ، شکسته قلب داغونم تو نیستی و من از دوریت ، خودم رو مرده میدونم هیشکی خبر نداره ، چقدر هواتو کردم چقدر دلم میخواد تو ، باشی دورت بگردم هیشکی خبر نداره ، دارم بزور میخندم نمیدونم چرا من ، چشمامو هی میبندم چشمامو من میبندم ، تا منتظر بشینم شاید تو این سیاهی ، بازم تورو ببینم تولدم مبارک نیست ، دلم گرفته غمگینم هوای خونه دلگیره ، تورو اینجا نمیبینم... جمعه 19 اسفند1390 | 12:34 | مـــ ــن!!! |
دیگه درس خوندنو با هیچی قاطی نمیکنم همیشه درسمو میخونم...ماکه از همه چی عقب موندیم دیگه ازین یکی عقب نمونیم... من عاشق این شعرم...
تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي پشيمان هم ... دو دست التماس آميز مي آيد به سوي من ولي پر مشود از هيچ دستي دست گرمت را نمي گيرد صدايت در گلو بشكسته و آلوده با گريه ، به فريادي مرا با نام مي خواند و مي گويد : كه اينك من سرم بشكن ، دلم را زير پا له كن ولي برگرد همه فرياد خشمت را ، به جرم بي وفايي ها ، دو رنگي ها ، جدايي ها بروي صورتم بشكن مرو اي مهربان بي من كه من دور از تو تنهايم ولي چشمان پر مهري دگر بر چهره مهتاب مانند نمي تابد لباني گرم با شوري جنون انگيز ، نامت را نمي خواند دگر آن سينه پر مهر سّد سكندر نيست كه سر بروي آن بگذاري و درد درون گويي دو دست كوچكش ، با پنچه هاي گرم و لغزنده ، ميان زلف هاي گرم تو بازي نمي گيرد زن كوچك چه خاموش است تو مي آيي ، زماني كه نگا گرم من ديگر به روي تو نمي افتد هراسان هر كجا ،هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد مبادا بر نگاه ديگري افتد محالست اينكه بتواني بر آن چشمان خوابيده دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي نگاهت را به گرمي بر نگاه من بياويزي به لب هايم كلام شوق بنشاني محالست اينكه بتواني دوباره قلب آرام مرا قلبي كه افتادست از كوبش بلرزاني ، برنجاني ، محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني تو مي آيي يقين دارم ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري در خاك است دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد به ديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد دگر آن دست ها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد پريشانش نمي سازد ، دلي آنجا نمي بازد تو مي آيي يقين دارم تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس آن گرما به جانم در نمي گيرد به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي دگر مستي نمي بخشد يقين دارم كه مي آيي بيا اي آنكه نبض هستيم در دست هايت بود دل ديوانه ام افتان و لرزان زير پايت بود بيا تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد نگاهت غرق در اشك پشيماني به روي پيكرم باشد دلت را جا بذاري شايد آنجا تا كه سنگ بسترم باشد
*يقين دارم كه مي آيي
مطمئنم که یه روزی میاد... ولی میترسم که دیر بیاد انقدر که...
+میبخشم کسانی را که هر چه خواستند با من،با دلم،با احساسم،کردند و مرا در
دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم....!!! خدایا
به من بیاموز در این فرصت حیاتم،آهی نکشم برای کسانی که دلم را پنجشنبه 18 اسفند1390 | 12:41 | مـــ ــن!!! |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |